هروز صبح با صدای گرفته و غمین کوکوی پرنده ای عقیم

که از ساعت شماطه دار شکسته تلفن همراهم سراسیمه بیرون می پرد از خواب

سراسیمه از خواب به بیرون می پرم

انگشتان کشیده ام که از فکرهای بلندمدت و فرسوده خود از شدت درد در خود جمع شده بود

کناره های خالی تختم را چنگ می زنند تا صبح به دندانم می گیرند

از لرز خود را با ملحفه ی سفیدی که مادرم برای گچ مال کردن بخت سفیدم رویم انداخته بود می پوشانم

و باهمین پوشش یکدست

 خودم را  پشت میز اداری جلوی ارباب رجوع های یکدست می بینم

طبق معمول شبیه شبحی سرگردان با دست و پاهای دراز

ساعتهای گنگ را همینطور پرسه می زنم و هنوز می لرزم

کلمات کلیدی صفحه کیبورد

متاثر از انگشتان متاثرم یکی یکی در خود فرو می روند

نامه های اداری طبق سلسلسه مراتب خود در بایگانی دسته جمعی خاطرات تلخم کلاسه می شوند

به چنبره و فرم صندلی گونه ام، مانند مجسمه سنگی و  بیروح زل می زنم از پشت میز

و به بهانه سوزش پیازهائی که زنم هنگام آشپزی حلقه حلقه می کند

اشک هایم لکه لکه می ریزند روی میز

صدای ناموزون عقربه هائی که همینطور پی در پی روی هم سوار می شوند

  به زمان  فرمان ایست نمی دهند

مرا تنها به تماشاکردن آینده نامربوطم وادار می کند

تنها مانند هشت پائی که روی سیم های خارداری گیر افتاده باشد

قادرم با کمی جابجائی، زخم بخشهایی از بدنه کشیده ام را بالاتر بکشم از درد

پزشک معالج پس از رویت علایم ابتدائی حیاتی

دردهای پشتم را ناشی از تیرهائی می داند  از جلو درست به  قلبم

با شدت هرچه تمامتر ازشدت عشق اصابت کرده است

و زخم های  من همه از عشق است؛ فروغ!

از عشق ،عشق ،عشق...

هچنان تیر می کشم  درست از جلو از قفسه سینه ام نفسی عمیق می کشم

و شبها برای جلوگیری از اختلال در شبکه اجتماعی فیس بوک

زندگی اشتراکی ام را به حال زنم  تنها می گذارم به حال خود ودوستانش 

و تنهائی ام را مانند عروسکی زیبا به اندازه یک کف دست در آغوش می گیرم

خالی با خود به رختخواب می برم...

 

/ 50 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانو...

در هیئت شوالیه ای سفید پوش... در هیئت قهرمانی اسطوره ای... در هیئت مردی که می شناختم ,پیش از این.... ب ه خانه برگرد.

بانو....

در زندگی آدم زخمهائی هست که بعضی وقتها همچین با سر می خوری بهش مثل اینکه انگار مدتهاست خوره ی یک زخمی!

دنیا

سلام کمو بیش خوندمت [عینک]

مینا . در انتظار حامی

سلام از خوندن شعرتون لذت دارم جه بی آلایش و سلیس نوشته بودید خوشحال میشم به وب لاگ من هم سر بزنید[گل][گل][گل]

حدیث

با اینکه سلسله مراتب را رعایت کرده ای اشتباه نوشته ای سلسله مراتب را و همین است که فرم صندلی ات انگشتانت پرسه زدن هایت در بختی سفید فرق می کند با عشق با فروغ که حتماً زنت نیست، آینده ات نیست! و همین است تنهایی که با شدت هر چه تمام تر لکه دارت می کند.....

شیدا

سلام به گوشه و کنار وبلاگتون سر زدم .اما این نوشتتون دل نشین تر از باقی مطالب بود .انگار بیشتر خودتون بودید . باز هم سر میزنم

asal

عشق همچون مرداب است شاید سراب و شاید حقیقت اما همه از این درد کشیده اند دردی که جز خودش درمانی نیست

زهره

سلام دعوتی خوشحال میشم نظرت رو در مورد مطلبم بدونم

نژند بیزکی

salam kordbache jan halet chetore?omidvaram mano yadet bashe...har ja ke hasti shado pirooz bashi.rasti shere khoobi gozashti.dar zemn khoshhal misham be weblogam sari bezani.ghorbanet